|
کدخبر: 568 ارسال به دیگران پرینت

انتقام جنجالی از مادر شوهر بی رحم!

عروس دیگر از آزار های مادرشوهر خسته شده بود!

زبانش تند بود، آنقدر که نمی‌شد تحمل کرد. هر وقت او را می‌دید شروع می‌کرد به زخم زبان زدن، شروع می‌کرد به گفتن حرف‌هایی که تا عمق وجودش را می‌سوزانید.

سمیرا گفت: درست 10 سالی می‌شد که پا به خانه شوهر گذاشته بود. شوهرش مردی مهربان بود ولی وقتی حرف‌های مادرش را می‌شنید، وقتی مادرش شروع به بدگویی می‌کرد، انگار قلب Heart مهربان مرد ناپدید می‌شد. زن دیگر طاقت نداشت. بعد از چند سال زندگی، بعد از چند سال سوختن و ساختن دیگر توان شنیدن نداشت. این همه سال فقط گوش کرده بود، گوش کرده بود و سکوت تمام حرفی بود که زده بود.

گذشته را که مرور می‌کرد، بی‌اختیار اشک در چشمانش موج می‌زد و گلویش بشدت فشرده می‌شد.

ـ من باید کاری کنم. باید کاری کنم که به زندگی‌ام آرامش بازگردد؛ آرامشی که سال‌هاست از آن دور مانده‌ام.

آخرین بار را با خودش مرور کرد.

ـ تو یک دختر بیچاره هستی، دختری که هیچ‌کس را ندارد. اگر پسر من حماقت نمی‌کرد، معلوم نبود که الان کجا بودی. معلوم نبود که...

اشک‌هایش فرو ریخت. صدای تلفن را که شنید یکه خورد. گوشی را برداشت. شوهرش بود.

ـ اگر زحمتی نیست، شام بپز. میهمان داریم.

با تردید پرسیده بود:

ـ میهمان؟

مرد با آرامش خاصی گفته بود:

ـ مامان گفته...

بغض گلوی زن را فشرد. دیگر قدرت حرف زدن نداشت. گوشی را قطع کرد. دنبال این بود که در زندگی‌اش جنجال دیگری بر پا نشود؛ جنجالی که در انتها او را تحت فشار و سختی قرار می‌داد.

مرد زودتر از همیشه رسیده بود.

ـ مادرم هنوز نیامده؟

زن با نگاهی در هم شکسته سرش را تکان داده بود. احساس می‌کرد ضربان قلبش هر لحظه تندتر از قبل می‌شود.

مرد چند بار با تلفن همراه مادرش تماس گرفته بود ولی هیچ جوابی نشنیده بود. عقربه‌های ساعت نزدیک 10 شب شده بود که تلفن همراه مرد به صدا درآمد.

ـ خانمی مسن بر اثر تصادف Crash از چند ساعت پیش در اورژانس...

مرد سراسیمه خودش را به بیمارستان رسانیده بود. نگاه درمانده مادر چقدر به نگاه زنش شباهت پیدا کرده بود.

 

با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

دیدگاه تان را بنویسید